DigiKala Ads
متفاوت ترین مجله اینترنتی ...

نظریه کوانتوم، از آنچه هنگام مرگ برای ما رخ می دهد، پرده برداشت: حیات پس از مرگ

12345 (No Ratings Yet)
Loading...
0

بزرگترین سوالی که برای بسیاری از ما پیش می آید و بشر سالها به دنبال پاسخ آن بوده آن است که: هنگام مرگ چه اتفاقی برای ما می افتد؟

گویا آی تی – حتی علم مدرن روز هم به دنبال پاسخ این سوال است. آگاهی انسان از کجا امده و منشا آن چیست؟ آیا محصول مغز است یا خود مغز این آگاهی را از جای دیگری دریافت کرده است؟ اگر آگاهی، محصول مغز نباشد، یعنی جسم فیزیکی ما الزاما پیوسته به آن نیست؛ یعنی آگاهی ما می تواند خارج از بدن ما نیز وجود داشته باشد.
پرسیدن این سوالات برای درک ماهیت واقعی وجود ما بسیار مهم و اساسی است. هر چه فیزیک کوانتومی محبوبیت بیشتری به دست می آورد، تعداد بیشتری از سوالات مربوط به آگاهی انسان و رابطه آن با بدن انسان در علم فیزیک کوانتوم مورد بررسی قرار می گیرند.
ماکس پلانک، فیزیکدان نظری که با پایه گذاری نظریه کوانتوم شهرت قابل ملاحظه ای به دست آورد، می گوید شاید بهترین توضیح برای آنکه چرا درک و شناخت آگاهی انسان ضروی است، این موضوع باشد: “من آگاهی را یک عنصر بنیادی می دانم. به نظر من ماده از آگاهی مشتق شده است. ما نمی توانیم به آن پشت کنیم. هر چه در موردش صحبت می کنیم، هر چه که به عنوان موجود در نظر می گیریم، آگاهی را به عنوان یک اصل موضوعه تایید می کند”. نظریه کوانتوم شاهکاری بود که پلانک به خاطر آن در سال ۱۹۱۸ برنده جایزه نوبل شد.
یوجین ویگنر نیز یکی از فیزیکدانان نظری و یک ریاضیدان برجسته است. او می گوید “فرمول بندی قوانین مکانیک کوانتومی بدون اشاره به آگاهی انسان، اصلا غیرممکن است”.
آیا آگاهی ما بعد از مرگمان به حرکت در می آید؟

در سال ۲۰۱۰، یکی از برجسته ترین دانشمندان جهان، رابرت لانزا، کتابی با این عنوان منتشر کرد: “بیوسنتریسم: زندگی و آگاهی را چگونه می توان کلید های درک ماهیت واقعی جهان دانست؟”
لانزا که یکی از متخصصان طب ترمیمی و مدیر علمی “شرکت فناوری سلولی پیشرفته” است، به مکانیک کوانتومی و فیزیک نجومی هم بسیار علاقه مند می باشد. علاقه او به این حوزه های علمی باعث شد او در مسیر تکمیل نظریه بیوسنتریسم خود بیشتر پیشرفت کند: این نظریه بیان می کند حیات و آگاهی انسان، کلید درک و شناخت ماهیت وجودی ما هستند و آگاهی، پیش از خلقت جهان مادی وجود داشته است.
نظریه او حاکی از آن است که آگاهی ما با مرگ ما از بین نمی رود، بلکه حرکت می کند، و این نشان می دهد که آگاهی، محصول مغز نیست. بلکه چیزی کاملا جدا از مغز است و علم نوین، تازه در آغاز راه شناخت ماهیت آن قرار دارد.
بهترین شیوه برای بیان این نظریه، آزمایش دوشکاف کوانتومی بود. این آزمایش یک نمونه عالی برای مستندسازی فرم ارتباط میان عوامل مربوط به آگاهی ما و جهان مادی فیزیکی ماست؛ ناظر، واقعیت را ایجاد می کند.

فیزیکدانان مجبور شده اند به این موضوع اعتراف کنند که جهان، ساخته ذهن ماست، یا حداقل، این آگاهی نقشی بنیادی در خلقت جهان مادی ایفا می کند.
آر. سی. هنری (R.C. Henry) استاد فیزیک و نجوم دانشگاه جان هاپکینز در سال ۲۰۰۵ مقاله ای در نشریه Nature به چاپ رساند که در آن قید شده بود:
“براساس گفته های ]یکی از فیزیکدانان برجسته[ سر جیمز جین: “جریان دانش رو به سوی یک واقعیت غیرمکانیکی دارد؛ جهان بیشتر شبیه یک تفکر بزرگ است تا یک ماشین بزرگ. دیگر ذهن را یک مزاحم تصادفی در عرصه ماده نمی دانیم.. بلکه باید آن را در جایگاه خالق و حاکم سرزمین ماده قرار دهیم”… جهان، غیرمادی است – یعنی ذهنی و روحی است. زندگی کنید و لذت ببرید. (“جهان ذهنی” ؛ نشریه Nature؛ شماره ۴۳۶: ۲۹، سال ۲۰۰۵)

نظریه لانزا می گوید اگر جسم، آگاهی را تولید کند، پس آگاهی در هنگام مرگ جسم باید بمیرد. اما اگر جسم این آگاهی را از جایی دریافت کند، همان طور که یک جعبه کابل سیگنالهای ماهواره ای را دریافت می کند، پس عمر آگاهی به مرگ این وسیله فیزیکی (جسم) ختم نمی شود. این مثال معمولا برای توصیف معمای آگاهی مورد استفاده قرار می گیرد.
آزمایش دوشکافی بارها نشان داده است که “مشاهدات، فقط مزاحم آنچه که باید اندازه گیری شود نیستند؛ بلکه آن را تولید می کنند … ما ] الکترون را[ مجبور می کنیم تا یک موقعیت مشخص را فرض کند… ما خودمان نتایج اندازه گیری ها را تولید می کنیم”
این ایده که ممکن بود در یک جهان هولوگرافیک زندگی کنیم، زیاد هم دور از ذهن نیست. اگر ناظر برای آشکار شدن به ماده فیزیکی نیاز داشته باشد، پس ناظر باید پیش از جسم فیزیکی وجود داشته باشد.
این فرضیه که مغز، آگاهی را خلق می کند، بر جریان اصلی جهان مادی گرای علم غالب است. البته شواهد زیادی وجود دارد که نشان می دهد مغز (و کل واقعیت فیزیکی ما) محصولی از آگاهی می باشد.

در ادامه یک نقل قول بسیار مهم را می آوریم تا نشان دهیم منظور از علم “ماده” چیست:
“جهان بینی علمی مدرن، عمدتا بر اساس فرضیاتی شکل گرفته که ارتباط نزدیکی با فیزیک کلاسیک دارند. مادی گرایی، که می گوید ماده تنها جزء سازنده واقعیت است، یکی از این فرضیات می باشد. یکی دیگر از فرضیات مربوطه، تقلیل گرایی است. این مفهوم بیان می کند موجودات پیچیده را می توان با تقلیل آنها به فعل و انفعالات اجزایشان ، یا به موجوداتی ساده تر یا بنیادی تر، مانند ذرات مادی کوچک، شناخت و درک کرد”.
(بیانیه ای برای علم پسا مادی گرایی)

بررسی فرآیندهای عصبی – شیمیایی (نوروشیمیایی) مغز فرد در هنگامی که یک تجربه ذهنی برای وی پیش می آید، بسیار مهم است و می تواند بینش خاصی به دست دهد. بررسی این فرآیندها به ما می گوید که وقتی “این” نوع از تجربه رخ می دهد، “آن” وضعیت در مغز ایجاد می شود. اما ثابت نمی کند که فرآیندهای عصبی – شیمیایی آن تجربه را تولید کرده اند. اگر خود این تجربه فرآیندهای عصبی – شیمیایی را تولید کرده باشد چطور؟
گام بعدی تحقیقات ما آن است که تعیین کنیم آگاهی چگونه باعث تبدیل شدن ماده به ماده می شود. یک چیز مسلم است؛ با در دست داشتن همه اطلاعاتی که در مورد مستقل بودن آگاهی از مغز به دست آورده ایم، دیگر زمان آن رسیده که مرزهای چهارچوبی که برای علم پذیرفته ایم را جابجا کنیم و آنچه که فکر می کنیم می دانیم را زیرسوال ببریم.
نتایج حاصل از این نظریه بسیار زیاد هستند. فقط تصور کنید که اگر حیات پس از مرگ توسط جامعه علمی تایید می شد، تا چه حد می توانست بر درک ما از علم، و همچنین فلسفه، مذهب و بسیاری از عرصه های دیگر زندگی ما تاثیر بگذارد؟

یک سخنرانی فوق العاده
در ادامه به بررسی یک ایده بسیار جالب از سخنرانی دکتر گری شوارتز، استاد دانشگاه آریزونا می پردازیم. او در این مورد بحث می کند که آیا آگاهی انسان محصول مغز اوست، یا مغز آن را از جایی دیگر دریافت می کند.
“برخی از دانشمندان و فیلسوفانی که تمایل به مادی گرایی دارند، حاضر نیستند به این پدیده اذعان کنند، زیرا این پدیده با مفهوم منحصر به فردی که آنها برای جهان در نظر گرفته اند، مغایرت دارد. رد کردن بررسی پسامادی گرایانه طبیعت یا امتناع از چاپ یافته های علمی قوی که از وجود یک چهارچوب پسامادی گرایانه پرده بر می دارند، با روح تحقیقات علمی در تضاد است. همیشه باید با داده های تجربی به شکلی مناسب برخورد شود. داده هایی که با نظریه ها و باورهای مطلوب ما سازگار نیستند نباید در قیاس ها نادیده گرفته شوند. این نادیده گرفتن ها در قلمرو ایدئولوژی مرسوم است، نه علم”. (دکتر گری شوارتز، استاد روانشناسی، پزشکی، مغز و اعصاب، روانپزشکی و جراحی در دانشگاه آریزونا)

در مورد تجربه حالات نزدیک به مرگ چه چیزی می توان گفت؟
در ادامه بخشی از سخنرانی دکتر بروس گریسون در یک کنفرانس را ارائه کرده ایم. این کنفرانس توسط سازمان ملل متحد برگزار شده بود. دکتر گریسون را یکی از سردمداران مطالعات مربوط به تجربیات نزدیک به مرگ می دانند. او استاد ممتاز روانپزشکی و علوم عصبی – رفتاری در دانشگاه ویرجینیا است.
در این کنفرانس، او به موارد مستند از افرادی اشاره می کند که از لحاظ بالینی مرده بودند (هیچ فعالیت مغزی نشان نمی دادند) ، اما همزمان هر آنچه روی تخت بیمارستان برای آنها رخ می داد را می دیدند. دکتر گریسون توضیح می دهد که چگونه با موارد متعددی از این دست مواجه شده است. افراد می توانند چیزهایی را توصیف کنند که قبل از تجربه مرگ، توصیف آنها غیرممکن بود. وی می گوید این نوع از مطالعات، به دلیل گرایش ما به نگاه علمی کاملا مادی گرایانه کم کم کنار گذاشته شدند. در جوامع علمی، دیدن، به معنای باور کردن است، و فقط در صورتی که چیزی را ببینیم می توانیم در موردش صحبت کنیم. مایه تاسف است که فقط به دلیل آنکه نمی توانیم چیزی را از طریق مادی گرایی توصیف کنیم، آن را فورا بی اعتبار تلقی نماییم. درک این واقعیت ساده که خود “آگاهی” یک “موجود” غیرفیزیکی است، برای بسیاری از دانشمندان دشوار بوده و چون این “موجود” غیر مادی است، آنها معتقدند نباید توسط علم مورد مطالعه قرار بگیرد.

تجربه حالات نزدیک به مرگ (NDE ها) در یک دوره طولانی مستند شده و مورد مطالعه قرار گرفتند. برای مثال، در سال ۲۰۰۱، نشریه پزشکی بین المللی The Lancet ، نتایج یک تحقیق ۱۳ ساله روی تجربه حالات نزدیک به مرگ را منتشر کرد:
“نتایج تحقیقات ما نشان می دهند که عوامل پزشکی نمی توانند موجب وقوع حالت نزدیک به مرگ شوند. همه بیماران مورد مطالعه ما دچار ایست قلبی شده بودند. آنها از لحاظ بالینی مرده محسوب می شدند و کاملا بیهوش بودند. این وضعیت ناشی از نرسیدن خون کافی به مغز بود. در آن شرایط، EEG (میزان فعالیت الکتریکی مغز) کاملا صفر می شود و اگر CPR در مدت ۵ الی ۱۰ دقیقه آغاز نشود، آسیب جبران ناپذیری به مغز وارد می شود و بیمار می میرد”.

محققان ۳۴۴ بیمار را تحت نظر قرار دادند. ۱۸% از آنها خاطراتی از زمانی که مرده بودند یا بیهوش بودند (هیچگونه فعالیت مغزی نداشتند) به یاد دارند و ۱۲% از آنها (یعنی از هر ۸ نفر، یک نفر) تجربیاتی بسیار قوی و “عمیق” در این زمینه داشتند. به یاد داشته باشید این تجربیات زمانی رخ داده که بعد از وقوع ایست قلبی، هیچگونه فعالیت الکتریکی در مغز وجود نداشته است.
تحقیق دیگری در دانشگاه ساوت همپتون انجام گرفت. در این تحقیق، دانشمندان شواهدی به دست آوردند که نشان می داد آگاهی می تواند برای حداقل چند دقیقه بعد از مرگ ادامه داشته باشد. در جهان علم، همواره تصور می شد که این امر غیرممکن باشد. نتایج بزرگترین تحقیق جهان در مورد تجربه حالات نزدیک به مرگ، که در نشریه Resuscitation نیز منتشر شده به شرح زیر است:
“در سال ۲۰۰۸، یک تحقیق بزرگ مقیاس با شرکت ۲۰۶۰ بیمار از ۱۵ بیمارستان در انگلستان، ایالات متحده و اتریش آغاز شد. این تحقیق که با نام “آگاهی” (آگاهی در طول فرآیند احیا) مشهور شده، با حمایت دانشگاه ساوت همپتون انگلستان انجام شد و طیف گسترده ای از تجربیات ذهنی در رابطه با مرگ را بررسی کرد. محققان، برای اولین بار در یک تحقیق بزرگ مقیاس، اعتبار تجربیات آگاهانه را با استفاده از نشانگرهای عینی بررسی کردند تا ببینند آیا ادعاهای مطرح شده در مورد آگاهی در زمان احیا، با تجربیات خارج از بدن که در حوادث واقعی یا توهمی رخ داده، سازگاری دارند یا خیر”.

نتیجه گیری از نظرات
نیکولا تسلا بهترین نظر را ارائه کرده است: “علم امروز، مطالعه پدیده های غیر فیزیکی را آغاز کرده و پیشرفت آن در یک دهه اخیر، از پیشرفت آن در طی قرن های گذشته و از زمانی که چنین پدیده هایی به وجود آمده، بیشتر بوده است.”
اینکه هر ساله، دانشمندان بین المللی شناخته شده ای تلاش می کنند این موضوع نادیده گرفته شده را وارد جریان اصلی جوامع علمی کنند، دلیلی دارد. حقیقت آن است که ماده (یعنی پروتون ها، الکترون ها، فوتون ها و هر چیزی که جرم دارد)، تنها جزء سازنده واقعیت نیست. اگر بخواهیم ماهیت واقعیت وجودی خود را بشناسیم و درک کنیم، نمی توانیم با انکار این حقیقت که “نادیده ها” بخش اعظمی از واقعیت وجودی ما را تشکیل می دهند، به بررسی واقعیت فیزیکی ادامه دهیم.
شاید شاخص ترین سوال آن باشد که نقش سیستم غیر فیزیکی مثل آگاهی، در ارتباط با سیستم های فیزیکی (ماده) چیست؟
“با وجود موفقیت های تجربی بی نظیر نظریه کوانتوم، بسیاری از شواهد نشان می دهند که توصیف طبیعت با این نظریه، هنوز با بدبینی، عدم درک و حتی خشم از سوی جامعه علمی مواجه می شود” (ت. فولگر، “Quantum Shmantum”؛ نشریه Discover، شماره ۲۲: صفحات ۳۷ تا ۴۳، سال ۲۰۰۱)

این همان علمی است که “علم پسامادی گرایی” نامیده می شود و به نظر من، در آینده باید تحقیقات بیشتری در این زمینه صورت گیرد تا بتوانیم ماهیت جهان خود را درک کنیم. مطالعه “آگاهی”، درست در قلب این حوزه تحقیقاتی قرار دارد.
در ادامه آخرین بحث صورت گرفته میان دکتر گریسون (که پیش از این معرفی شدند) و دانشمند ارشد موسسه علوم ادراکی، یعنی دکتر دین رادین را ارائه کرده ایم.

ممکن است به این مطالب نیز علاقمند باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بزرگترین سوالی که برای بسیاری از ما پیش می آید و بشر سالها به دنبال پاسخ آن بوده آن است که: هنگام مرگ چه اتفاقی […]